دست‌های طلایی

دلایل موفقیت کارآفرینان

دونالد جی.ترامپ، رابرت تی.کیوساکی

ادیسون، مخترع چراغ برق و بنیان‌گذار جنرال الکتریک: «من شکست نخورده‌ام، ده هزار راه را که به نتیجه نمی‌رسد، پیداکرده‌ام.»

کلام ادیسون به شکلی خلاصه می‌گوید که چرا اکثر مردم از تبدیل‌شدن به یک کارآفرین موفق ناتوان‌اند. درواقع کارآفرینان در ایجاد «دست‌های طلایی» برای خود شکست می‌خورند چون به میزان کافی شکست نمی‌خورند.

در ارتباط با «دست‌های طلایی» کارآفرین، انگشت شست «بلوغ عاطفی و قدرت شخصیت را نشان می‌دهد. بدون انگشت شست، چهار انگشت دیگر فاقد پایداری و توان انجام کارهای روزمره هستند، یعنی همان بالا و پایین‌ها و بردوباخت‌هایی که کارآفرینان هرروز با آن‌ها روبرویند.

چه چیز را ندارید

خیلی از مردم می‌گویند کارآفرینان به دو دلیل از موفقیت بازمی‌مانند:

  • فقدان سرمایه
  • فقدان تجربه عملی در کسب‌وکار
  • فقدان بلوغ عاطفی و قدرت شخصیت لازم

بین این عوامل، سومی از همه مهم‌تر است. دنیا پر از افراد باهوش، تحصیل‌کرده و بااستعدادی است که از بهره‌برداری این مواهب و استعدادها ناتوان‌اند. بیشتر ما انسان‌هایی را می‌شناسیم که زندگی‌شان پر از داستان‌های تراژدی و خیانت است و گناه شکست خود را به گردن افراد دیگر و یا یک شروع بد در زندگی مشترک می‌اندازند. همه ما افرادی را می‌شناسیم که ایده‌های خوبی برای کسب میلیون‌ها دلار درآمد دارند اما آن‌قدر تنبل هستند که حتی از صندلی خود بلند نمی‌شوند. افرادی را دیده‌ایم که در آینده زندگی می‌کنند و در کارهای امروز خود شکست می‌خورند. میلیون‌ها نفر که می‌خواهند دنیا را تغییر دهند اما از تغییر شرایط زندگی خود عاجزند. همه ما افرادی را می‌شناسیم که دروغ می‌گویند، فریب می‌دهند، می‌دزدند و باز به خودشان دروغ می‌گویند و خیال می‌کنند افراد محترمی هستند. بدون بلوغ عاطفی و قدرت شخصیت که با انگشت شست نشانش می‌دهیم، بیشتر مردم از رسیدن به دست‌های طلایی بازمی‌مانند.

رابرت کیوساکی می‌گوید: «اگر می‌دانستم چقدر نمی‌دانم ممکن بود شروع نکنم. همین‌طور اگر می‌دانستم چقدر رسیدن به این ویژگی‌ها مشکل است باز شاید شروع نمی‌کردم.

رابرت کیوساکی در کتاب بابای دارا می‌گوید: «موفقیت نیاز به قربانی کردن دارد»

قربانی کردن، قیمتی است که شخص برای موفقیت خود می‌پردازد.

همچنین آلبرت انیشتین گفته است: «تنها دو چیز تمام‌نشدنی است: جهان و حماقت‌های انسان»

«احمق و پولش به‌زودی از هم جدا می‌شوند»

با گوش دادن به داستان احمق و پولش موافقید؟

همان‌گونه که بسیاری می‌دانند، اولین مهارت یک کارآفرین توانایی درفروش است زیرا فروش معادل درآمد است. چون فروش بلد نبود به توصیه بابای دارا شغلی در بیست‌وشش‌سالگی در شرکت معتبر زیراکس گرفتم، نه اینکه به دستگاه‌های کپی علاقه داشتم، بلکه چون شرکت زیراکس یک دوره آموزشی برای فروش داشت. در کار فروش خوب نبودم ولی بامطالعه و تمرین و کلاس‌های فوق‌العاده پس از سه سال تدریجاً به یکی از فروشندگان رده‌بالای شرکت تبدیل شدم و واقعاً پول درآوردم. دو سال پس‌انداز کردم، شد ۲۷۰۰۰ دلار که با آن کار اولم را شروع کردم.

جمله معروفی می‌گوید «احمق و پولش به‌زودی از هم جدا می‌شوند» خوب من همان احمق بودم و پولم به‌زودی از دست رفت. دوستی زنگ زد و از من خواست در شرکتش سرمایه‌گذاری کنم. قول داد که با سود ۲۰% آن را بازگرداند. دوستم جان کارآفرین خیلی موفقی بود (تأکید می‌کنم “بود”)، من هم باور کرده بودم او باهوش و نترس است و از پول من به مدت سی روز مراقبت خواهد کرد. به‌علاوه آن سود ۲۰% هم وسوسه‌برانگیز بود؛ بنابراین پول را دادم و او یک قولنامه به دستم داد. یک ماه بعد به جان زنگ زدم تا پول و سود آن را که ۳۳۴۰۰ دلار بود پس بگیرم. همان‌طور که حدس زدید او پول نداشت. جان مدیر مالی خودش استانلی را مقصر قاتى شدن حساب‌ها دانست. استانلی یک CPA آموزش‌دیده و تحصیل‌کرده بود. جان گفت: «من به استانلی گفتم با پول تو کالای بیشتری بخرد تا برای خرده‌فروشان بفرستیم اما او اشتباهاً چند حساب بدهی قدیمی را با آن تسویه کرده و حالا هیچ کالا و هیچ پول و هیچ سودی نداریم. اگر استانلی کالاها را خریده بود الآن پول داشتم که به تو بدهم.»

باآنکه توضیحات جان مفهوم کاری خودش را داشت من احساس بدی داشتم. باید چیزی می‌گفتم اما زبانم را گاز گرفتم و قصه او را قبول کردم. درواقع نیاز داشتم که باور کنم. لازم بود باور کنم چون می‌ترسیدم او هرگز پولم را پس ندهد.

قطعاً استانلی از درس‌های آموزنده بابای دارا چیزی نمی‌دانست؛ اما این فقط استانلی نبود که در تاریکی به سر می‌برد. بیشتر مردم همین کار را انجام می‌دهند. آن‌ها برای پول کار می‌کنند، اول بدهی‌هایشان را در سررسید می‌پردازند و آنچه می‌ماند را پس‌انداز می‌کنند. این‌طوری اکثر مردم مرتباً در حال پرداخت مبلغ این چک و آن چک، زندگی می‌کنند. کارآفرینان باید بدانند چطور از پول برای خلق پول بیشتری استفاده کنند، یعنی برای بازاریابی، تبلیغات، ارتقای فروش و پیشنهاد فروش به نمایندگان فروش پول خرج کنند. در زمان‌های بحران، درآمد کم و فروش پایین است، افراد معمولاً تمایل دارند که مثل استانلی بدهی‌ها و قبوض را پرداخته و اگر پولی ماند پس‌انداز کنند. این مسئله فاجعه‌آفرین می‌شود. در زمان بحران کارآفرین هوشمند می‌دانند که باید پول را صرف ارتقا فروش و بازاریابی بهتر کنند. حتی اگر لازم شد پول قرض کرده و وقتی فروش‌ها درآمدزا گردید آن‌وقت شروع به پرداخت هزینه‌ها و بدهی‌های قبلی نمایند.

طی بحران مالی از سال ۲۰۰۷، بیشتر مردم دارند همان کار استانلی را انجام می‌دهند. هزینه‌ها را کم می‌کنند، بدهی‌ها را می‌پردازند و سعی در پس‌انداز دارند. این ذخیره‌سازی پول نقد باعث می‌شود که اقتصاد سریع‌تر از کار بیفتد. مشاغل و افرادی که از روش استانلی پیروی کنند ممکن نیست که بهبودی پیدا کنند درحالی‌که بخش دیگر اقتصاد می‌تواند بهتر شود. آن‌ها با فاصله زیاد پشت سر کسب‌وکارهایی می‌مانند که در دوران سختی با صرف هزینه به حرکت روبه‌جلو مشغول بوده‌اند.

راستی داستان احمق و پولش چقدر در زندگی شما صدق می‌کند؟

چه راهکارهایی برای رابرت کیوساکی دارید؟

فکر می‌کنید فقدان بلوغ عاطفی و قدرت شخصیت لازم برای کارآفرینان چطور می‌توانست به کیوساکی کمک کند؟

این داستان ادامه دارد…

دانلود PDF

دانلود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *